این آخرین قدرت من است...
دیگر مرا یارای آن نیست که بیش از این تو را دوست بدارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:9  توسط هرچی
|
دست گناهت را از گردنم بردار.
بی جنبه ام.
آلوده ام نکن...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:13  توسط هرچی
|
رویاها حل نشدنی است...
ولی من معمای یک رویا را حل کردم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:10  توسط هرچی
|
ماجرا چه ساده پیش می رود...
چه ماهرانه مرا فریب دادی!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 6:48  توسط هرچی
|
برو...
در چنان هوایی بیا که دل کندن از تو غیر ممکن باشد.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 10:46  توسط هرچی
|
در اندیشه ام فصل غم انگیز ماندن گذشته بود و "من" باید می رفتم.
چشمهایم را می بندم تا اشکهای درون آن دیده نشود...
راهی برای جلوگیری از سرازیر شدن آن می دانید؟
چقدر دلم برایت تنگ شده زیباترین...روزت مبارک.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:59  توسط هرچی
|
زندگیم به جای بودن در داشتن خلاصه شده...
این یعنی فاجعه؟
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:3  توسط هرچی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:17  توسط هرچی
|
آزادی من وقتی تمام میشود که آزادی تو شروع شود...
چرا نمیتوانیم با هم آزاد باشیم؟
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:23  توسط هرچی
|