تبليغاتX
مگه مهمه؟هرچی!

فقط به درکی که از خودم دارم اعتقاد دارم.

 کاش می توانستم این چنین باشم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:9  توسط هرچی  | 

خواب و خیال جای حافظه ام را گرفته...

عاقبتم به کجا می کشد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:13  توسط هرچی  | 

همین چند روز پیش بود که ازش پرسیدم٬ اقای .... کجاست؟

و او براحتی گفت: مرد.

امروز دیگر نیست باز به همین راحتی...

مطمئنم که طعم گس زندگی را نچشیده بود ....هنوز.............

(خدایش بیامرزد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:59  توسط هرچی 

آرامشت مرا لذتی وافر می دهد...آرامم می کند...مرا می فریبد...رام می شوم.

چرا داد می زنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:44  توسط هرچی  | 

من فلسفه نمی دانم.به زبان خودم مرا قانع کن...

می توانی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:15  توسط هرچی  | 

آخرش انتقامم را می گیرم...

آیا انتقام اگر بر حق هم باشد انسانیست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:56  توسط هرچی  | 

قدرتمندترین سلاح احتیاج است...

جنگ یا آتش بس؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:2  توسط هرچی  | 

هیچیم نشد.عادت به زمین خوردن بدنم را قرص و محکم کرده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:27  توسط هرچی  | 

آخرین درجه فساد هر جامعه٬ به کار بردن قوانین برای قانونی جلوه دادن مظالم است.

«ولتر»

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:23  توسط هرچی 

هنگام ناراحتی مفرط و وقتی اسیر درد و پریشانی هستم جنبه ی حیوانی شخصیتم بارزتر می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:15  توسط هرچی 

زندگی را به حال خود رها کردم٫چقدر بی دوام شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:23  توسط هرچی  | 

 

زنها هنگام تولد دوباره در یکدیگر حلول میکنند...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:32  توسط هرچی  | 

اگر لازم باشد باز هم آدم خواهم کشت.کی لازم می شود دوباره آدم بکشم؟!

وقتی که آنچه هنوز زنده است مرده باشد...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:1  توسط هرچی 

احمقانه است که بپرسند کسی از چه مرد!بعد از مدتی علت مرگ فراموش می شود.فقط دو کلمه باقی می ماند.او مرد...

«ژوزه ساراماگو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:18  توسط هرچی 

کوچیک که بودم بهترین کارتونم بنر بود...دوست داشتم فکر می کرد  گربه مامانش! با جغد دوست بود...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:6  توسط هرچی  | 

گیرم که تو را دوست دارم ...به تو چه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط هرچی  |