انسانی است،فقط انسانی!
شیطان نقشه نمی کشد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط هرچی
|
محتاج تحسینم...
لازم است کاری حماسی و یا قهرمانانه انجام دهم؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط هرچی
|
منتظرت هستم...
دور بودن از تو برایم یک جان پناه بود تا بتوانم از عشق خود پرستاری کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط هرچی
|
روزی که آغاز می شود،برای یکی حالتی و برای دیگری حالتی دیگر دارد و برای اکثریت مردم،تنها یک روز دیگر است...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:32  توسط هرچی
|
بعضی چیزها را بهتر است همان جوری که هستند،بگذاریم و برویم...
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط هرچی
|
دو ضعیف،ضعیف بزرگتری را نمی سازند،بلکه قدرت جدیدی را به وجود می آورند...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط هرچی
|
هیچ سرنوشتی بدتر از سهم نداشتن از غم ها و شادی های آن نیست.
مدتیست که زندگی نکرده ام،تنها خواب زندگی را دیده ام...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:15  توسط هرچی
|
مرا در نبردهایم،تنها بگذار...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:33  توسط هرچی
|
هرگز نمی توان به امید و انتظار اعتماد کرد.
ولی چه می توان کرد، در لحظات گرفتاری باید به چیزی چنگ زد...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:22  توسط هرچی
|
عدد ده لجوجانه غیر قابل تغییر است و احتیاجی ندارد که نه شود و نیازی ندارد که به یازده تبدیل شود...
پ.ن:خدایا طراوت خوشی هایم را ابدی کن...
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:5  توسط هرچی
|
آیا چرخ روزگار همه چیز را سر جای خود قرار خواهد داد، بدون اینکه چیزهای بدون جا را فراموش کند؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:32  توسط هرچی
|
احساس شناور بودن می کنم...
انگار به آنچه که می اندیشم،باور ندارم.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:56  توسط هرچی
|
"چشمانی که منتظرند و دلهایی غمگین. به آسانی می توانید دل خدا را به دست آورید.
به جای نذر آش و نان و حلوا، نذر خون کنید."
اهمیت آمدن در ماندن است یا خیره شدن؟
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:9  توسط هرچی
|
انسان ها تنها به دلیل انسان بودن،زندگی پیچیده ای دارند.
خوب شد انسانیت را زیر پا گذاشتم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:41  توسط هرچی
|
خیلی دوست دارم به چیز هایی فکر کنم که مشکل باشد.
آنقدر مشکل که نتوانم درباره اش فکر کنم...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط هرچی
|
نیاز به دوباره زنده شدن داشتم.
ناشی بودم،مردم...
پ.ن:دیگر نفسی نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط هرچی
شگفت آور است عده ای به خاطر رنجی که می برند،افتخار می کنند...
شوق عشق را برایم معنی می کنید؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط هرچی
|
تا زمانی که این چشمها مال من است می توانم به تو نگاه کنم.
نه...
تا زمانی که تو مال کسی نباشی.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط هرچی
|
ندانستن یک چیز، مانع از قضاوت درباره ی آن نمی شود...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:52  توسط هرچی
|
حذف شد...
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:39  توسط هرچی
|