X
تبلیغات
مگه مهمه؟هرچی!
اتفاق های جدید وارد می شوند.

تعارف نکنید.عادتهایم را دوست ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:40  توسط هرچی  | 

دلت خوش است که خدایی می کنی؟

این روزها کجایی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:25  توسط هرچی  | 

تازه همه چیز که فردا اتفاق نمی افتد!!!

چیزهایی هم هستند که پس فردا...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:30  توسط هرچی  | 

در را باز کردم،به آنچه هنوز اتفاق نیفتاده اجازه ورود دادم...

این همان چیزی است که به آن آینده می گویند؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 2:19  توسط هرچی  | 

انسانی است،فقط انسانی!

شیطان نقشه نمی کشد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط هرچی  | 

محتاج تحسینم...

لازم است کاری حماسی و یا قهرمانانه انجام دهم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط هرچی  | 

منتظرت هستم...

دور بودن از تو برایم یک جان پناه بود تا بتوانم از عشق خود پرستاری کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط هرچی  | 

روزی که آغاز می شود،برای یکی حالتی و برای دیگری حالتی دیگر دارد و برای اکثریت مردم،تنها یک روز دیگر است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:32  توسط هرچی  | 

بعضی چیزها را بهتر است همان جوری که هستند،بگذاریم و برویم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط هرچی  | 

دو ضعیف،ضعیف بزرگتری را نمی سازند،بلکه قدرت جدیدی را به وجود می آورند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط هرچی  | 

هیچ سرنوشتی بدتر از سهم نداشتن از غم ها و شادی های آن نیست.

مدتیست که زندگی نکرده ام،تنها خواب زندگی را دیده ام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:15  توسط هرچی  | 

مرا در نبردهایم،تنها بگذار...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:33  توسط هرچی  | 

هرگز نمی توان به امید و انتظار اعتماد کرد.

ولی چه می توان کرد، در لحظات گرفتاری باید به چیزی چنگ زد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:22  توسط هرچی  | 

عدد ده لجوجانه غیر قابل تغییر است و احتیاجی ندارد که نه شود و نیازی ندارد که به یازده تبدیل شود...

پ.ن:خدایا طراوت خوشی هایم را ابدی کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:5  توسط هرچی  | 

آیا چرخ روزگار همه چیز را سر جای خود قرار خواهد داد، بدون اینکه چیزهای بدون جا را فراموش کند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:32  توسط هرچی  | 

احساس شناور بودن می کنم...

انگار به آنچه که می اندیشم،باور ندارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:56  توسط هرچی  | 

"چشمانی که منتظرند و دلهایی غمگین. به آسانی می توانید دل خدا را به دست آورید.

به جای نذر آش و نان و حلوا، نذر خون کنید."

اهمیت آمدن در ماندن است یا خیره شدن؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:9  توسط هرچی  | 

انسان ها تنها به دلیل انسان بودن،زندگی پیچیده ای دارند.

خوب شد انسانیت را زیر پا گذاشتم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:41  توسط هرچی  | 

خیلی دوست دارم به چیز هایی فکر کنم که مشکل باشد.

آنقدر مشکل که نتوانم درباره اش فکر کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط هرچی  | 

نیاز به دوباره زنده شدن داشتم.

ناشی بودم،مردم...

پ.ن:دیگر نفسی نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط هرچی